![]() |
![]() |
|
|
شرح پریشانی دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصهی بیسروسامانی من گوش کنید گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تاکی؟! سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟! روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم عقل و دین باخته، دیوانهی رویی بودیم بستهی سلسلهی سلسلهمویی بودیم کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود نرگس غمزهزنش این همه بیمار نداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن کس که خریدار شدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دلارایی او شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بیسروسامان دارد؟! چاره این است و ندارم به از این رای دگر که دهم جای دگر دل به دلارای دگر چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رای من این است و همین خواهد بود من بر این هستم و البته چنین خواهدبود |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 19:59 توسط غزلک |
|
|
آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 22:47 توسط غزلک |
|
|
زیبا ترین شعر من (تقدیم به تک ستاره زندگیم که سالهاست زیر خاک آرام گرفته)
زیباترین شعرم، نثارت باد ای دوست زیباترین شعرم، نثار تار مویت زیباترین شعرم، نثار رنگ چشمت زیباترین شعرم، نثار باغ رویت
زیباترین شعر من، ای ماه! اشک است، اشک بی دریغ است اشک است، اشک بی امان است اشک است، اشک پر خلوص است اشک است، اشک مهربان است.
هر قطره اشکم لحظه ی بوئیدن تو – بر «لاله» های سرخ گوشت میچکد نرم اشکی درخشان، چون ستاره اشکی که از رخشندگی ها – بر گوش تو دارد شکوه «گوشواره»
هر قطره اشکم لحظه ی بوسیدن تو – روی لبانت میخزد، گرم اشکم به گل های لبت شبنم فشاند این بوسه های گرم و شیرین – ما را به مستی می کشاند.
چشمان من لبریز اشک است در این «بلور اشک» ها «چشم» تو پیداست چشمی که تابان است مانند ستاره چشمی که می بندی به مستی – وا میکنی آنرا به چشم من دوباره.
هر لحظه «کودک وار» از بیتابی خویش – بر سینه ات سر می گذارم – الماس اشکم می چکد بر سینه ی تو میگریم و در اشک من تصویر بندد – عشق تو و آن حالت دیرینه ی تو.
زیباترین شعر من ای دوست! – اشک دریغ است بگذار، دیگر – جز اشک خود در پای تو شعری نریزم جز اشک خود در گوش تو شعری نخوانم در آخرین «دیدار غمناک» این اشک، شعری پرنیاز است این اشک، شعری بی کلام است در شعر اشکم، موج غم، خط پیام است این اشک از اندوه لبریز – زیباترین شعر است، اما ناتمام است.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 22:7 توسط غزلک |
|
|
اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا اي گل تازه كه بويي ز وفا نيست تورا خبر از سرزنش خار جفا نيست تو را رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست تو را التفاتي به اسيران بلا نيست تو را ما اسير غم و اصلا غم ما نيست تو را با اسير غم خود رحم چرا نيست تو را فارغ از عاشق غمناك نميبايد بود جان من اين همه بيباك نميبايد بود
همچو گل چند به روز همه خندان باشي همره غير به گلگشت گلستان باشي هر زمان با دگري دست و گريبان باشي زآن بينديش كه از كرده پشيمان باشي جمع با جمع نباشند و پريشان باشي ياد حيراني ما آري و حيران باشي ما نباشيم كه باشد كه جفاي تو كشد به جفا سازد و صد جور براي تو كشد
شب به كاشانه اغيار نميبايد بود غير را شمع شب تا ر نميبايد بود همهجا با همه كس يار نميبايد بود يار اغيار دل آزار نــميبايــد بود تشنه خون من زار نميبايد بود تا به اين مرتبه خونخوار نميبايد بود من اگر كشته شوم باعث بدنامي توست موجب شهرت بيباكي وخودكامي توست
ديگري جز تو مرا اين همه آزار نكرد جز تو كس در نظر خلق مرا خار نكرد آنچه كردي تو به من هيچ ستمكار نكرد هيچ سنگين دل بيدادگر اين كار نكرد اين ستمها دگري با من بيمار نكرد هيچ كس اين همه آزار من زا نكرد گر ز آزردن من هست غرض مردن من مردم ، آزار مكش از پي آزردن من
جان من سنگدلي، دل به تو دادن غلط است بر سر راه تو چون خاك فتادن غلط است چشم اميد به روي توگشادن غلط است روي پرگرد به راه تو نهادن غلط است رفتن اولاست زكوي تو ، ستادن غلط است جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است تو نه آني كه غم عاشق زارت باشد چون شود خاك بر آن خاك گذارت باشد
مدتي هست كه حيرانم و تدبيري نيست عاشق بيسر و سامانم و تدبيري نيست از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست چه توان كرد پشيمانم و تدبيري نيست شرح ماندگي خود به كه تقـرير كنم عاجزم من چـــيست چــه تدبـير كنم
نخل نو خيز گلستان جهان بسيار است گل اين باغ بسي، سرو روان بسيار است جان من همچو تو غارتگر بسيار است ترك زرين كمر موي ميان بسيار است با لب همچو شكر تنگ دهان بسيار است نه كه غير از تو جواني است، جوان بسيار است ديگري اين همه بيداد به عاشق نكنـــد قصـــــد آزردن ياران مـــــوافق نكنـــد
مدتي هست در آزرم و ميداني تو به كمند تو گرفتارم و ميداني تو از غم عشق تو بيمارم ميداني تو داغ عشق تو به جان دارم و ميداني تو خون دل از مژه ميبارم و ميداني تو از براي تو چنين زارم و ميداني تو از زبان تو حـــــديثي نشـــنودم هرگـــــز از تو شرمنده يــك حرف نبـــودم هرگــــز
مكن آن نوع كه آزرده شوم از خويت دست بر دل نهم و پا كشم از كويت گوشهاي گيرم و من بعد نيايم سويت نكنم بار دگــر ياد قــد دلــجويت ديده پوشم ز تماشاي رخ نيكويت سخني گويم و شرمنده شوم از رويت بشنو پند و مكن قـــصد دل آزرده خويش ورنه بسيار پشيمان شوي از كرده خويش
چند صبح آيم و از خاك درت شام روم از سركوي تو خود كام به نـــاكم روم صد دعــا گويم و آزرده به دشنـام روم از پيات آيم و با من نشوي رام روم دور ددور از تو من تيره سرانجام روم نبود زهره كه همراه تو يك گـام روم كس چرا اين هم سنـــگين دل و بدخو مزن جان من اين روشي نيســـــت كه نيكو باشد
از چه با من نشوي يار چه ميپرهيزي يار شو با من بيمـــار چــه ميپرهيزي چيست مانع ز من زار چه ميپرهيزي بگشا لعل شكــــربــــا چــه ميپرهيزي حرف زن اي بت خونخوار چه ميپرهيزي نه حديثي كنــي اظهــــار چــــه ميپرهيزي كه تو را گفت به ارباب وفـــــا حـــرف مزن چين بر ابر و زن و يك بار به ما جرف مزن
درد من كشته شــــمشير بلا ميداند سوز مـن سوخـــتهي داغ جـفا مــيداند مسكنم ساكن صـحراي فنا ميداند همهكس حال من بي سروپا مـيداند پاكبازم همه كس طـور مـرا ميداند عاشقي همچو منات نيسـت خـدا مــيداند چارهي من كن و مــگذار كـــه بيچاره شوم سرخود گــيــرم و از كـــوي تـو آواره شوم
از سركوي تو با ديده تر خـــواهم رفت چهره آلـوده به خوناب جگر خواهم رفت تا نظر ميكني از پيش نظر خـــواهم رفت گر نرفتـم ز درت شام، سـحر خواهم رفت نه كه اين بار چو هر بار دگــر خواهم رفت نيست بـاز آمدنم بـــاز اگـــــر خـــواهم رفت از جـــفاي تـــو مـــــن زار چــــو رفتم، رفتم لطف كن لطف كه اين بار چـــــو رفتم، رفتم
چند در كوي تو با خـــاك بــــرابر باشم چـــــند پامــــال جـــفاي تو ستمگر باشم چند پيش تو، به قدر از همــه كمتر باشم از تــو چند اي بت بـــدكيش مـــــكدر باشم ميروم تا به سجـــود بت ديگر باشم باز اگــر سجده كنم پيش تو كافر باشم خود بگو كه از تو كشم نـــاز و تغافــل تا كي طاقتم نيست كه از اين بيش تحــــمــل تا كي
سبزه دامن نسرين تــو را بنــــد ه شوم ابـــتداي خــــط مشكين تو را بنده شـوم چين بر ابروزدن و كين تو را بنده شوم گره ابروي پـــــرچـين تو را بنده شـوم حرف ناگفتن و تمكين تــو را بنده شوم طرز محبوبي و آييــن تو را بنده شـوم الله، الله، ز كه ايــن قـــــاعـــــده اندخـــــتهاي كيست استاد تــو ايــنهــــا ز كه آموختـــــهاي
اين همه جور كه مـن از پي هم ميبينم زود خود را به سـر كـوي عدم مـيبينم ديگران راحت و مـن اين همه غم ميبينم همهكس خرم و مـــن درد و الــــم مـيبينم لطف بسيار طمــــع دارم و كــم ميبينم هستم آزرده و بسـيــــار ستـــم مـيبينم خرده بر حرف درشـــــت مــــن آزرده مگير حرف آزرده درشتانه بــــود، خـــــرده مگير
آنچنان باش كه من از تو شكايت نكنم از تو قطع طمع لـــطف و عنايت نـكنم پيش مـــردم زجـــفاي تو حــكايت نكنم همه جا قصهي درد تــــو روايت نـكنم ديگر اين قصــــه بي حد و نهايت نكنم خويش را شهره هر شــهر و ولايت نـكنم خوش كني خاطر وحشي به نگاهي سهل است سوي تو گوشهي چشمي ز تو گاهي سهل است وحشی بافقی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 21:42 توسط غزلک |
|
|
برخیز شتربانا
برخیز شتر بانا بر بند کجاوه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 15:51 توسط غزلک |
|
|
پیاله تهی
پر کن پياله را
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:9 توسط غزلک |
|
|
حقيقت داره دلتنگي
دليل اينكه آرومم ، اميد لمس دستاته همين لبخند پنهاني ، كنار لحن گيراته دليل اينكه تنهايي ، همين دستاي تنهامه همين دنياي تاريكم ، همين ترديد چشمامه
شبيه حس پژمردن ، دچار شك بي رنگي من آرومم تو تنهايي ، حقيقت داره دلتنگي
هنوزم ميشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه ببين دنيا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
تو دلگيري نمي دوني ، چه رويايي به من دادي اگه فكر مي كني سردم ، برو رد شو ، تو آزادي
نمي دوني چه قد سخته ، تو پشت نبض ديواري نمي دونم تو اين روزا ، چه احساسي به من داري
شبيه حس پژمردن ، دچار شك بي رنگي من آرومم تو تنهايي ، حقيقت داره دلتنگي
هنوزم ميشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه ببين دنيا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
نه اينكه سرد و مغرورم ، نه اينكه دور از احساسم بزار دست دلم رو شه ، بزار رويا رو بشناسم تموم شهر خوابيدن ، من از فكر تو بيدارم يه روزي مي فهمي از چشمام ، چه احساسي به تو دارم
شبيه حس پژمردن ، دچار شك بي رنگي من آرومم تو تنهايي ، حقيقت داره دلتنگي
هنوزم ميشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه ببين دنيا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 17:32 توسط غزلک |
|
|
یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند
پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند
فایز دشتستانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 11:12 توسط غزلک |
|
|
نی نامه بشنو از نی چون حکایت میکند من به هر جمعیتی نالان شدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 21:34 توسط غزلک |
|
|
دو عقربه
من و تو ای همه خوب من و تو ای همه ناز! که چکد از نگهم بر نگهت موج نياز همچو دو عقربه ((گاه شماری)) هستيم
روز و شب در پی هم در تک و تاز پايمان بسته به هم ليک افسوس، افسوس سرمان بر سر يک بالين نيست بستر سينه ام از پيکر مهتابی تو سخت خالی ماندست دست اين ((گاه شمار))0 روی انگشتری آغوشم پيکر همچو برليان تو را ننشانده است من و تو ای همه عشق! همچو دو عقربه يک ساعت پايمان بسته بهم ليک يکشب سرمان بر سر يک بالين نيست وه چه لذت بخش است ظهر اين ((گاه شمار))0 با همه تاب و تبش |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 20:58 توسط غزلک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
آتشی بعد کاروان ماند
من همان آتشم که جا ماندم بعد آن یار سفر کرده به دنیای ابد من همان اخگر بی گرمی و بی سامانم اثری نیست ز من با غم و غصه و درماندگیم، تنها ماندم |
| پیوندهای روزانه |
|
سوئیت 10 آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 |
|
RSS
|