
كنارِ اسمت می نويسم ، با دلخوشی اسم خودم رو ...
حس ميكنم مال تو هستم ، حالا تو هم مال خودم شو
بعد از هزاران سال عادت ، يك اتفاقِ تازه افتاد ؛
پيچيده در هم عشق در عشق ، انگار ديگر من شدم تو ...!
لب باز كن گلواژه ها را ، حرفی بزن از عشق با من
يك آسمان آغوش دارم ... پرواز كن تا عشق ، تا من
لبخنده ی خورشيد باش و رنگين كمانی از ترانه ...
لب تشنه تر از هر ستاره ... سر می كشم نور تو را من
با هر نفس تكرار بوسه ، با هر صدا آوازی از تو
هر قصه را سر فصلی از عشق ، هر شعر را آغازی از تو ...
چيزی شبيهِ ساقه ی گل ... بر سرنوشتم می نويسد ،
يك ردِ نامحسوس از عشق ، يا باز هم اعجازی از تو ...
اينجا كسی باور ندارد ... پيوند رويايی ما را ؛
بي تاب شو نيلوفر من ، بيدار كن مرداب ها را ...
من با توام ، فرقی ندارد ... حتی اگر در خواب باشم
تعبير خواهم كرد روزی زيبايی اين خواب ها را ...
اگه حتی يه سر انگشت ، اگه حتی سَرِ سوزن ؛
جريان داره هنوزعشق ... تو دل تو ، تو دل من ...
جريان داری هنوز تو ، مث رود تو قلبِ جنگل
اگه حتی خاطراتت رگ و ريشه مو سوزوندن ...!
من به پای تو نشستم ، تو ولی ازم بريدی ،
رفتی و يه خط قرمز ، روی اسم من كشيدی
حالا از تو دورم اما ... من به رنگ عشقم و ، تو ...
عاشق كدوم ستاره ، به كجای شب رسيدی ؟
می دونم كه بر ميگردی ، آشيون تو همين جاست
پر بكش تو شهر قلبم ... آسمون تو همين جاست
می دونم كه بر ميگردی ، بانوی عزيز شعرم ...
دلتو اينجا گذاشتی ، رگ و خون تو همين جاست
اگه حتی مث روزن ، يا اگه حتی با ترديد ...
جريان داری مث نور ، توی سرزمين خورشيد
جريان داره نگاهت هنوزم رو پوست شعرم ؛
واژه با لالايی تو رو تن ترانه خوابيد ...
تو می تونی شعله باشی توی اين همه شب سرد
منو دلداده ترين كن ، با يه عاشقانه برگرد ؛
با تو ميشه تا هميشه تكيه زد به شونه ی عشق
از همين راهی كه رفتی ... تا همين ترانه برگرد
می دونم كه بر ميگردی ، آشيون تو همين جاست
پر بكش تو شهر قلبم ... آسمون تو همين جاست
می دونم كه بر ميگردی ، بانوی عزيز شعرم ...
دلتو اينجا گذاشتی ، رگ و خون تو همين جاست ...
بهارآفرین ...
گلبرگِ عشق شدی ، من زمين شدم
در عشقِ بی نهايتِ تو ته نشين شدم
حلقه زدی به دورِ تمامِ تنِ من و ...
خوشرنگ مثل ماه و ستاره ، نگين شدم !
تو با منی و مستم و از عطر تو پُرم ...
از درد بی شكيبم و غرقِ يقين شدم ،
تو از شب و شراب و غزل عاشقانه تر
حس ميكنم خودِ تو شدم ... من همين شدم
گفتند : شب نشين غزلخانه ها نشو ؟!
من با شب و شراب و غزل همنشين شدم ...
تو بينِ هر چه غنچه و گل بهترين شدی ؛
هر كس كه مست بوی تو شد ... بدترين شدم
شعرم شكست ، از تن هر واژه شعله ريخت
آغوش تو بهانه شد و آتشين شدم ...
بال و پَرَم گرفت به يك گوشه ی لَبَت
خاكسترم به گِردِ تو ... خاكِ زمين شدم
شاید تو از هزار بهار آمدی ، ولی
من با همين ترانه ، بهارآفرين شدم !!!
گاه از شب تا سپيده می نويسم ... گاه از يك تا هزاران می شمارم ،
گاه با آبی ترين حسی كه دارم ، دستِ سبزِ برگها را می فشارم
شب منم ،اما پر از بيداد خورشيد ... روز تو ،اما سراپايت معما ...
جنگلی شايد كه مثل عشق، سبزی ... آبی ام ،جاری تر از هر آبشارم ؛
گاه با پروانه هايت عشق بازي ... گاه با گلهای سرخِ تو بهاری ،
گاه با سرچشمه ای از جنسِ احساس ، ميكنم شهرِ دلَت را آبياری
با تو از يك حس مبهم می نويسم ... از غمِ پاييز ،از برفِ زمستان
از تمامِ ريشه هايي كه هميشه ، با درختانت تو در اين رود ،داری ...
چشمهای تو همه راز شكفتن ، چشمهای من همين را ياد دارد
آسمان بايد بداند با چه شوقي ، بر تنِ غرق بهار تو ببارد ؛
شايد از اين واژه باران كه گذشتی ... دستهای بي قرارم را ببينی
دستهايی كه به راهِ تو نشسته ، تا شكوهَت را به آغوشی سپارد ...
با من و تو بوسه های باد و باران ، با من و تو كه هوا را تازه كرديم
ما كه بر تاجِ سرِ دنيا نشستيم ، اسمِ دريا را بلند آوازه كرديم ...
با من و تو حرف ها دارند گلها ... ما كه با يك دشت حسِ شاعرانه ،
غربتِ سردِ تمام موج ها را با سر انگشت نسيم اندازه كرديم
گاه روئيدی و از آغاز گفتی ... مثل نور از دامن خوشرنگِ خورشيد ،
گاه غرق اشك شد تا چشمهايم ، عشق را در چشمهای سبز تو ديد
ما تماشايی ترين لبخندها را ، با زبان آشنای اشك كفتيم ...
تا تماشایی ترین لبخنده ی عشق ... از لب من روی لبهای تو پاشید
قطره هايم با نفسهای تو رفتند ، تا در آغوشِ همين جنگل بميرند ...
دستهايم را گرفتی تا دوباره ، بوی عشق از دستهای تو بگيرند
باز هم از عشق بازی می نويسم ... باز هم از دستهای عاشق تو ؛
( خوش به حال دستهايی كه هميشه ، در حريق دستهای تو اسيرند )

منو عاشقترم كن از هميشه ... منو با گرميِ دستات بسوزون
به اين عريانه های پيكر من ، بيا تن پوشي از آتش بپوشون ،
بيا همپای رقص شعله ها باش ... برهنه شو ، نگو ترديد داری
برای دستهايی عاشق من ، تو خورجينی پر از خورشيد داری ...
تمام آيه های آسمانی ... نمادی از نَفَس های تو دارند ،
بيا تا ابر های مدعی هم ... به پای خنده های تو ببارند
من از نسلِ پريشانی ماهم ، پُر از پرواز در خوابِ ستاره ...
مث پروانه تب دارم شب و روز ... شدم محوِ يه رويای دوباره
طلوع تو نيازِ لحظه لحظه ... برای ذره ذراتِ وجودم
تو تنها روزن نوری براي همه اجزای سردِ تار و پودم ...
بگير دستامو تا همراه باشيم ... هم آغاز زلالِ ما شدن باش
بيا و تا تَهِ راهی كه مونده ، هميشه همصدای خوب من باش ،
دوباره با نگاهم روبرو شو ، ببين چشمای من محتاج نوره
نگو سهم من از رويای هر شب ، به جای مَرهَمِت ، زخمِ عبوره
منو عاشقترم كن از هميشه ... منو با گرمی دستات بسوزون ،
به اين عريانه های پيكر من ، بيا تن پوشی از آتش بپوشون ...
نذار روشنترين حسی كه دارم ، بازم تو باورِ ترديد گم شه ،
خيالِ رفتنو خاكسترش كن ... بمون اينجا ، نذار خورشيد گم شه ...
از همه ترانه ها ترانه تر ... از تو می نويسم عاشقانه تر ،
از همين ترانه های ناب عشق ، تو مرا به جشن واژه ها ببر
از بهانه ام ترانه ای بساز ، تا به درد عشق مبتلا شوم ...
آتشم اسير شانه های خاك ... با تو بايد از خودم رها شوم ؛
گل به گل قصيده ی شكفتنم ... مثل بغض پاك تو شكستنی
زخم خورده ام ولی هنوز هم ، دلخوشم به اينكه مرهم منی ...
دستهای سبز تو برای من ... مثل جنگلی پُر از هوای عشق
آب می خورد تمام روح من ... با تو از تمام ريشه های عشق ،
جاری ام به سمت آسمان تو ، دست می بَرم به خوشه های ماه
انعكاس چشمهای من توئی ... بهترين بهانه ، بهترين نگاه ؛
اسم تو برای من يه حادثه ، از اشاره های روشن طلوع ...
انتهای اشك های من توئی ... آخرين ترانه ،آخرين شروع ،
تو قصيده ساز واژه های خوب ، تو برای من ترانه تر شدی ،
پُر شد از حضور تو دقايقم ... از خودت هم عاشقانه تر شدی ...
حالا كه همصدای تو فاصله ها رو خط زدم ...
حالا كه به هوای تو تا پای ساحل اومدم ...
اين ماهی لب بسته رو از دل دلِ موجا بگير ،
تو دستای نجيب تو حتی با اين دريا بَدَم ...
حالا كه حتی مُردنم پيشِ تو ، يعنی زندگي
حالا كه دستات مرهمه برای رفع تشنگي ...
منو به يك رويا ببر ، به معجزه عادت بده
نذار كه خاكستر بشم در حسرتِ پروانگی ...
حالا كه چشمِ آسمون از رفتنِ شب روشنه ،
حالا كه با طلوع تو ... نبضِ ترانه می زنه ،
بايد دوباره سَر بديم، آوازِ عاشق بودنو
اين آسمون حالا فقط جای تو و جای منه !
حالا كه اين رنگين كمون ، منو گرفته از خودم ...
حالا كه از يه دشت پُر شقايق عاشقتر شدم ...
اين ماهی دلداده رو همدم لحظه هات بدون ،
ببين كه با تو دلخوشم ... ببين كه با دريا بَدَم !!!
آفتابی تر از هميشه ، ميهمان رنگين كمانم !!!
در ترانه ای كه خورشيد و ابر عاشقانه بر فراز آسمانش شكفته اند ...
دوباره لب باز كرده ام تا بگويم سخاوت خدا را عشق است ؛ عشق ...
يك حرف تازه از لبِ تو ... یک اتفاقِ تازه در من ...
يك سايه از جنس بهانه ، از قلب تو افتاده بر من
يك حسِ لبريز از ترانه ، از تو به من ، ميگويد از عشق ...
از من به من نزديك تر تو ... از تو به تو نزديك تر ، من
باران كه می بارد ... هميشه ، رويای سرريز تو هستم
انگار پشت اين همه ابر ، ماهِ شباويز تو هستم ...
تو گل به گل غرق تبسم ... تو لب به لب باران لبخند
اين من ، منِ مَن نيست بانو ... بی وقفه لبريز تو هستم ...
من با تو نابم مثل خورشيد ... در گير و دارِ يك شبِ سرد
آبستنِ يك فصل عاشق ... درمسلخِ پيچ و خم درد ...
هر واژه را وقفِ تو كردم ... هر آن در چشم تو بودم ...
تا اشك از چشم خدا ريخت ... تا اين ترانه با توگل كرد ؛
اين آسمانِ آفتابی ... همسفره ی رنگين كمان شد ،
خورشيد و باران ، اين تلاقی ... ناباورانه همزمان شد
تو مي شكفتی لحظه لحظه ، تا پا بگيری در شبِ من ...
اين روزها غرق بهارم ... اين سال با تو بی خزان شد
ديگر تمامِ عشق با تو ... حس كردنِ اين راز با من ،
هم بسترِ پروانه ها تو ... شعر خوش پرواز با من ...
حالا كه با اين دفتر شعر ... حرفی به غير از تو ندارم ...
پايانِ اشك آسمان تو ... خنديدن از آغاز ، با من ...
اولین ترانه نیست ... آخرین ترانه نیست ...
این شکست واژه هاست ... حرف عاشقانه نیست
وازه های من همه در سکوت غم شکست
لفظ عاشقانه مُـــرد ... دل به سوگ من نشست ...!
سادگی سایه ام کوچک و حقیر شد ...
آن نگاه نازنین از ستاره سیر شد !!!
برگ و بار شاخه ها در غم نگار سوخت
باز دست مادرم ... رخت بی بهار دوخت ...
دل دل نفس برید ... فصل اضطراب شد ...
باز در خیال من ... خانه ای خراب شد ...!
ما جدا ز هر درخت ... برگ بی کسی شدیم
هر نفس شگنجه ی پای هر کسی شدیم ...!
شب سادگی گذشت ... حرف حرف دار شد
یار من ز من برید ... هر ستاره تار شد
از لبم سکوت ریخت در سیاه سر گذشت ...
یار هم طنین من از شبانه بر نگشت
رفتنی ترین شد او ... گفتنی ترین شد او ...
خاطره ترانه شد ... ماندنی ترین شد او ...!!!
آن دل خراب من ... خانه ی امید شد ...
باز برگ دفترم سبز شد ... سپید شد ...
هر شب صدايی در من تكرار بهانه هاست ...
تو كه می آيی ميكوئی ، ميخندی ... ميباری ؛
هنوز پا از اين درگاه شكسته بيرون نگذاشته ...
فكر ميكنم كه ...
اگر نباشی ؟!...
چقدر بارون بباره باز ... چقدر چشماي من تَر شه ؟
چقدر اين قايق زخمي رو موج خون شناور شه ؟
چقدر پرسه به عشق تو ... توي پسكوچه هاي درد ؟
واسه يك لحظه ما بودن ، چقدر بايد بگم برگرد ؟...
چقدر امشب دلم تنگه ... چقدر امشب پريشونم
ولي با اين لب بسته ... هنوزم از تو مي خونم ؛
بايد تو چشم تو گُم شم ... شايد عشق تو پيدا شه ...
بايد اينقدر ببارم تا دو تا دست تو دريا شه ،
بايد هرجور شده امشب ... به دنياي تو برگردم
چقدر خوبه اگه این من بمیره ... هر چی هست ما شه ...!
چقدر ابر و چقدر بارون ... چقدر من بي تو غم دارم ...
چقدر ماه و چقدر خورشيد ... فقط چشماتو كم دارم
چقدر خواب تو رو ديدن دليل دلخوشي باشه ؟
چرا رسم دلاي ما بايد عاشق كُشي باشه ؟
بگو از دست سرد من چقدر راهه تا دست تو ؟
چقدر از پا بيفتم من ... چقدر تلخه شكست تو ...
بايد تو چشم تو گم شم ... شايد عشق تو پيدا شه ...
بايد اينقدر ببارم تا دو تا دست تو دريا شه ...
باید هر جور شده امشب به دنیای تو برگردم
چقدر خوبه اگه این من بمیره ... هرچی هست ما شه
هنوزم مثل یه سایه میتونی تنهام نذاری
هنوزم نداشته هامو می تونی به روم نیاری ...
هنوزم گلايه هاتو ميشه بسپاری به بارون ...
وقتی دلتنگی مث ابر هنوزم ميشه بباری ...
هنوزم دستای من سرد ... هنوزم جای تو خالی
هنوزم چشمامو دوختم به همين عكس خيالی
هنوزم خونه ی قلبم پُره از نبودن تو ...
خودمو بايد هنوزم بزنم به بی خيالی ...!
هنوزم عاشق چشمات ... محو خنده هات منم ... من
هنوزم به آب و آتيش واسه چشمات ميزنم من ...
هنوزم وقتی كه خوابی ... اون كه پلكاتو می بوسه ...
هنوزم وقتی که نیستی ... خیلی ساده میشکنم من ...
هنوزم ستاره بارون ... هنوزم دلِ ديوونه ...
هنوزم چشم انتظارم كه بشی خورشيد خونه ...
هنوزم با يه ترانه توی كوچه های رويا ...
با تو پرسه می زنم تا ... عاشقی یادم بمونه ...
هنوزم براي فردا ... بگو دلواپسی يا نه ؟
هنوزم از اين كه با من بمونی می ترسی يا نه ؟!
هنوزم صدای بارون میرسه به گوش چشمات ؟!
هنوزم آخر گريه به خدا ميرسی ... يا نه ؟...
هنوزم عاشق چشمات ... محو خنده هات منم ... من
هنوزم به آب و آتيش واسه چشمات ميزنم من ...
هنوزم وقتي كه خوابی ... اون كه پلكاتو می بوسه ...
هنوزم وقتی كه نيستی ... خيلی ساده ميشكنم ، من !
مجید کبیری
بی چراغ به تماشای نگاهت آمده بودم ...
درٍ خانه ات را روی پلکهایم گشودی ؛
باران بارید ،
چشمهایت را بستی ، و ...
رفتم ...!
امروز برای خدا حافظی آمده ام ؛
هستی ؟
بروم ؟!...
غم ندارم ....
شکی نیست که اگر دیدمت جای بوسه روی گونه هایت قطره ای میگذارم تا تمام دلتنگی هایم اشکی شود و بر گونه ای بوسه بزند ...
خدا می داند که همه ی غم هایم را فراموش کرده ام و به انتظار تقدیر ... تو را لحظه شماری میکنم ... گاه برایت خطی مینویسم ...گاه نقشی میکشم تا حوصله ی این دل منتظر بیشتر سر نرود ...
گاه از یک تا هزاران می شمارم ... چشمهایم را می بندم و به دنبالت تمام کوچه های خاطراتم را پرسه میزنم ...
تو میگویی غم نداشته باش و من از زبان " مقدس فانی " مست و زمزمه گر میگویم :
" او منم یا منم او یا بود از او منمم ...
گاه اندر عرب اندازد و گاهی عجمم...
ای بسا مرده که یک دم شود احیا ز دمم
خصم اگر سنگ ببارد به سرم نیست غم ام "
و باز میخوانم و میخندم و می رقصم و لحظه های انتظار را پنجره ای میسازم به روی فردا ... فردایی که من هستم و تو هستی و هر شب ستاره هست ... شبهایی که دیگر ابر بالای سر ما غم هایش را نمی بارد ... و اینسان تو را میخوانم :
ای تکيهگاه و پناه
زيباترين لحظههای
پر عصمت و پر شکوه
تنهايی و خلوت من!
ای شط شيرين پر شوکت من!
ای با تو من گشته بسيار
در کوچههای بزرگ نجابت
در کوچههای فروبستهی استجابت
در کوچههای سرور و غم راستينی کهمان بود،
در کوچه باغ گل ساکت نازهايت،
در کوچه باغ گل سرخ شرمم،
در کوچههای بزرگ نوازش،
در کوچههای چه شبهای بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن،
در کوچههای مهآلود بس گفتوگوها
بیهيچ از لذت خواب گفتن.
در کوچههای نجيب غزلها که چشم تو میخواند
گهگاه اگر از سخن باز میماند
افسون پاک منش پيش میراند
ای شط پر شوکت هر چه زيبايی پاک!
ای شط زيبای پر شوکت من!
ای رفته تا دوردستان!
آنجا بگو تا کدامين ستارهست
روشنترين همنشين شب غربت تو؟
ای همنشين قديم شب غربت من!
از كجاي اين همه شب ميرسي ؟... روي بال خسته ي كدوم نسيم ؟
تو سر آغاز كدوم حنجره اي ، توي سرزمين سرد بي كسيم ؟
لهجه ي غروبو از صدام بگير ... منو تا ترانه ي رويا ببر ،
تا ستاره ، تا سپيده قد بكش ، نگو ديره ، ما به هم نمي رسيم ...
بگو چن تا غزل و چقدر سكوت ، سهم تو از دلِ بي تاب منه ؟
تا كجاي اين ترانه ها به راه ، چشماي خسته و بي خواب منه ؟
بگو تا كدوم صدا بايد بريم ؟... بگو كِي تموم ميشن گلايه ها ؟...
بگو كِي دوره ي شب سر مي رسه ؟... كِي دوباره نبض خورشيد مي زنه ؟
با نگاهت به سحر پُل مي زنم ، اگه تو شبو به آتيش بكشي
من دوباره مرد قصه ها ميشم ... اگه بانوي ترانه هام بشي !
توي فكر روزي ام كه بودنت ، تو رو دلخوشيِ اين خونه كنه ...
تا بازم مثل همون روزاي خوب ، خواستن تو منو ديوونه كنه ...
توي فكر روزي ام كه دست باد ، پرده ي فاصله رو پس بزنه ...
خورشيد چشماي تو بالا بياد ، اين شباي سردُ ويرونه كنه ...
مي دونم يه روز مياي كنارِ دل ... تا تو قصه اسمتو جا بذاري
تا با اون نگاه پروانه كُشِت ، رو همه تنهائي هام پا بذاري ...
كوله بارم رو مي بندم يه روزي ... تا با احساس تو همسفر بشم
تو مث نفس مي موني واسه من ، نكنه قلبمو تنها بذاري ؟؟؟...
با نگاهت به سحر پُل مي زنم ، اگه تو شبو به آتيش بكشي
من دوباره مرد قصه ها ميشم ... اگه بانوي ترانه هام بشي !
چشماتو ببند ، منو نگاه نكن ... من پُر از دلهره ي شكستنم
حتي خالي از عبور يك نسيم ... سرد و خسته پا به راه رفتنم ،
پشت سر نگاهِ ممنوعه ي گل ، پيش روم يه جنگلِ پُر از تبر
من به دنبال رديف عاشقي ... اما از مرگ ترانه بي خبر ...
هنوزم عاشق واژه ي تو ام ، رو به تكرار فراموشيِ من
هنوزم اشاره ميكنه غروب ... به سكوت من ، به خاموشيِ من
اما من خود خود ترانه ام ، عاشقي براي من بهانه نيست
من پُر از واژه ي عاشقانه ام ... اون كه مي شكنه بدون ترانه نيست !
غربت ترانه ها رو ديكته كن ، خورشيدو بذار به جاي نقطه چين
چشماتو ببند و تو پرسه ي شب ، جاي بارون خواب آفتابو ببين ؛
واسه من نقشه ي پروازو بكش ... تشنه ي به سمت تو پريدنم ...
توي كوچه هاي گريه دست توست ، آخرين راهِ به تو رسيدنم !
سايه ها رو خط بزن ، آفتابي شو ... با تو رو به مرگه انتظار من
ديگه پائيز اينجا جايي نداره ، تا توئي همسفر بهار من ...
چشماتو ببند ، منو تنها نذار ... من توي خواب تو آفتابي شدم
غربت منو پُر از ترانه كن ... من دوباره غرق بي تابي شدم ...